X
تبلیغات
خفاش شب
آپلود عکس


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 1:10  توسط افروز | 

آپلود عکس



یک ساعت که آفتاب بتابد، خاطره آن همه شبهای بارانی از یاد می رود...

این است حکایت آدم ها

"فراموشی"

...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 13:9  توسط افروز | 


آپلود عکس




قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق...

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست...

چه قانون عجیبی!

چه ارمغان نجیبی!

و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

که هر بار ستاره های زندگیت را

با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی

و خود در تنهایی و سکوت

با چشمهای خیس از غرور

پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

و خاموش و بی صدا

به شادی ستاره های از تو گشته جدا

دل خوش کنی

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…





+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 12:15  توسط افروز | 


آپلود عکس


این حکایت منه!

:-(

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 11:27  توسط افروز | 



دلم ميگيرد وقتي ميبينم او هست ...

منم كه هستم ...

اما قسمت نيست ..!!




+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 16:23  توسط افروز | 


آپلود عکس


گاهی دلم بی هوا ، هوایت را می کند . . .

هوای تو ، تویی که هیچ وقت هوایم را نداشتی !



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 18:19  توسط افروز | 


آپلود عکس


تولدت مبارک


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 0:44  توسط افروز | 
 

 

 

نيمه‌شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بيدار

ريخت از پرتو لرزنده شمع

سايه‌ی دسته گلی بر ديوار


همه گل بود ولی روح نداشت

سايه‌ای مضطرب و لرزان بود

چهره‌ای سرد و غم‌انگيز و سياه

گويا مرده‌ی سرگردان بود


شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سايه به ديوار نماند

كس نپرسيد كجا رفت، كه بود

كه دمی چند در اينجا گذراند


اين منم خسته در اين كلبه‌ی تنگ

جسم درمانده‌ام از روح جداست

من اگر سايه‌ی خويشم يا رب

روح آواره‌ی من كيست، كجاست؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 2:40  توسط افروز | 
 

 

 

 

شیشه ای می شکند...

یک نفر می پرسد "چرا شیشه شکست؟؟؟"

مادر می گوید " شاید این رفع بلاست..."

یک نفر زمزمه کرد "باد سرد وحشی٬ مثل یک کودک شیطان آمد٬

شیشه ی پنجره را زود شکست..."

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست٬ عابری

خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را بر می داشت٬ مرهمی بر دل تنگم می شد...

امشب اما دیدم.......

هیچ کس هیچ نگفت٬ غصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم :

" آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟!

سخت شکست٬ اما......

هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا..."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 1:33  توسط افروز | 
 

 

 

پرسیدم...

چطور بهتر زندگی کنم؟

با کمی مکث جواب داد:

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،

با اعتماد زمان حالت را بگذران،

و بدون ترس برای آینده آماده شو...

ایمانت را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز...

شک هایت را باور نکن،

و هیچگاه به باورهایت شک نکن...

زندگی شگفت انگیز است،

در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی...

پرسیدم:

آخر.........

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود،

ادامه داد:

مهم این نیست که قشنگ باشی،

قشنگ این است که مهم باشی...

حتی برای یک نفر...

کوچک باش و عاشق،

که عشق، خود میداند آئین بزرگ کردنت را...

بگذار عشق خاصیت تو باشد،

نه رابطه خاص تو با کسی...

موفقیت پیش رفتن است،

نه به نقطه پایان رسیدن...

داشتم به سخنانش فکر میکردم،

که نفسی تازه کرد و ادامه داد:

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار میشود

و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچرد...

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود،

در غیر این صورت طعمه شیر خواهد شد...

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد،

و میداند باید سریعتر از آهو بدود تا گرسنه نماند...

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو،

مهم این است که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی،

و با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 3:8  توسط افروز | 

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان ازدهان

ما نطفه می بست،و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود...

 

اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو

هیچ گاه عزم صعود نمی کردی،آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا

در قله ها به تمسخر می گرفتی...

 

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد...

 

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم، همه وسعت دنیا یک خانه می شد،

و تمام محتوای سفره سهم همه بودو هیچ کس در پشت هیچ

ناکجایی پنهان نمی شد...

 

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز

از ناباوری بودم...

 

اگر همه سکه داشتند، دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگری از سر جوان

مردی بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند...

 

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزش ترین کالا بود، زیبایی نبود، خوبی

هم شاید.........

 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گرستیم؟؟؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟؟؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟؟؟

 

آری... بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم!!!

 

 

                                                                              (دکتر علی شریعتی)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 2:8  توسط افروز | 
   

   

پیامبر گفت: عشق است...

عشق است... 

عشق است که بر زمین مانده است...

مجال اندک است و فرصت کوتاه...  

شتاب کنید وگرنه فرصت عاشقی می گذرد...

 

اما کسی به عشق نیندیشید!!!

 

پیامبر گفت:

آنچه نامش زندگی است،

نه خیال است و نه بازی.

امتحان است. و تنها پاسخ به آزمون زندگی،

زیستن است زیستن...

 

 اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت!!!

 

در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود

با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت.

زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد.

آنگاه خدا گفت:
به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 0:32  توسط افروز | 
 

ای راهب کلیسا کمتر بزن به ناقوس

"خاموش کن صدا را، نقاره می زند طوس"

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان؟!

بردار جان خود را، با ما بیا به پا بوس

آنجا که خادمینش، از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند، با بال ناز طاووس

 

 

    ولادت امام هشتم، علی بن موسی الرضا، مبارک...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 2:18  توسط افروز | 

حروف واژه ها را می سازند.

واژه ها جملات را

و جمله ها من و تو را.

 

حروف تقصیری ندارند اگر جملات من

گاهی خاکستری است.

 

گناه از من است اگر ترتیب حروف را به هم می ریزم

و کاری می کنم که واژه های رویایی ام کابوس ببینند.

 

صبح را با یک واژه ی آرام آغاز کن

و شب را با واژه های آرام تر به خواب برو

تا خواب گل سرخ ببینی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 15:7  توسط افروز | 
 

زندگی شطرنج دنیا و دل است,

قصه ی پر رنج صدها مشکل است,

شاه دل کیش هوس ها میشود,

پای اسب آرزوها در گل است,

فیل بخت ما عجب کج میرود,

در سر ما بس خیال باطل است,

مهره های عمر ما نیمش برفت,

مهره های او تمامش کامل است,

ما نسنجیده پی مات او,

غافل از اینکه او حریفی قابل است.

.

.

.

این وب رو تقدیم میکنم به دوست گلم افروز جون.

دلم میخواد چراغشو همیشه روشن نگه داری عزیزم... .

(دوستان نظر یادتون نره)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 0:5  توسط افروز | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
لبــــــخند بزن, بدون انتــظار از دنیا و بدان روزی انــــقدر شـــرمنده میشود که به جای پاســخ لبخند, با تمام ســازهایت میرقصـــد...

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1390
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
پیوندها
شب پرست (عطی جوووونم)
ترنم (قاسم)
مترسک تنها (مهتاب)
باغ صد خاطره (مهسا)
دل تنها (پونه)
ستاره تنها (امیرعلی)
دخترک آسمانی (مهتا)
تنهای تنها(خاله ریزه)
آخه من خیلی دلم گرفته (امیر)
نقطه صفر نقطه امید (رضا)
شكستي (حكيم)
جسد عاشق (رضا)
مسافر (مهتاب)
خبیثانه های دو پسر(داريوش و سياوش)
خبیثانه های یک پسر (سیاوش)
شهر شب (داریوش)
فناکده عشاق (سعید)
چشم بارانی (سجاد)
قصــرعشـــق (بهاره)
وبلاگ شاعر (مهدی)
باید که سپر باشیم پیش همه پیکانها (مجید)
زدانش در بی نیازی بجوی (میمنت)
تنها برای شما (دریا 019)
بی سرزمین تر از باد (امین)
همه چیز و بیشتر(قاصدک)
عاشقهای فردا (رویا)
كلبه ي شعر (یونس)
کلبه ی عشق (فاطمه)
دلتنگی و تنهایی (رستا)
جیرجیرک (سها)
نفوذ کلام (ندا)
پرنسس (شیلا)
عشق تاریک (ساینا)
حق حیات (محمدرضا)
دختر بندری (ناهید)
کتیبه عشق (گل رز)
فقط دخــی (پریناز)
چرند و پرند (آقا امیر)
دختران ستاره (عاطفه)
مستانه ی عشق (اسما)
عشق بی نشان (باران)
دروازه عشق (مهدی)
زندگی دروغگو (میثم)
خانه دوست (شیما)
خانومی (آزیتا)
دل نوشته های پژمان
سکوتی به معنای درد
دختر نارنجی
عاشقانه ها (m-a)
آدم برفی
خشم آتش
شب گرد (بیان)
بر بال بهار(بهاران66)
انتهاترين انتها (بهنام)
زندگي
تندیس دروغین
فروغ فرخزاد
FAGOR
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


♫PlaySong♫